دیروز با حبیب رفتیم آرایشگاه و‌موهام و ریشهامو‌کوتاه کردم ( ته ریش ) گذاشتم و سیبا هارو گذاشتم ! یعنی میخواستم زودتر از کار بیام چون خبری نبود تلگرام که قطع تقریبا هیچ ماری نمیشه کرد !؟
بعد که آرایشگاه برگشتم خونه ! توی حیاط دیدم خونه رو مرتب کردن و انگار می‌خواد میهمان بیاد برای مان رفتم تو دیدم بله مامان جان از خونواده دختره دعوت کرده بیایند خونه ما ! هیچ رفتیم حرف زدیم و بازم به نظر من بی نتیجه هست ولی خب این اصرار خانواده نمی‌دونم ! مامان جان زحمت کشیدن خاله جان رو گفتند تشریف بیاورند تا نظر بدهند ! قبل ش هم آبجی خانم زنگ زد و حرف و نصیحت !

من نمیخوام این قسمت عظیم نخواستند بخاطر اینکه نمیخام گیر یک کسی بیفتم که مشکلات مثل خودم داره ! میدونم شاید کس دیگری نتونه من با این شرایط من رو درک کنه ! اما خب من خسته ام بی حوصله ام دل م‌ نمیخواد خستگی و بی حوصله‌ گی منو ببینه و ببینه ! میدونه هیچ آدم سالمی نیست حاضر نیست کسی با شرایط جسمی منو تحمل کنه ! و اصلا بخواد با کسی مثل من سر و کلاه بزنه ! اینها همیشه خوشمزه گی که آدم های مثل شهلا و یا مرجان میتونستند کنار بیایند اینها هرچند کوتاه و ناخواسته وارد زندگی ت شدن صرفا جهت دلسوزی و اینکه به خودشون بگند چه آدم خوبی هستند که به کسی پایین تر از خودشون درداری میدن که اوضاع خوب میشه و خداییی هست که کمک میکنه تا همه چیز درست بشه !
و قسمت دیگر اینکه ترس از مشکلات مالی من با این همه هر چقدر درآمد دربیارم بازم از لحاظ مالی مشکل دارم الان چندگانه بخاطر مشکلات مالی باشگاه نمیرم ، استخر نمیرم ... فقط بخاطر اینکه پولی در کار نیست درست از اول هم خودم این هزینه هارو نمیدادم و بابا میداد ولی خب هرچیزی یه حد و اندازه داره و این درست نیست !

مسلما اون هم بیاد خب هزینه های درمان اونم هست چند ماه دیگر عمل دارم و من چند سال دیگه ! و این یعنی هیچ ...

و از همه چیز مهمتر نمیخام کسی رو توی وضعیت نابسامان خودم شریک کنم !

اینکه میگن خدا بزرگ ه و روزی رسان نه اگر بزرگ و روزی رسان همین الان مشکلات من رو حل کنه ! نه بذار زجر بکشم گمونم سهم زجر کشیدن تموم شده !