مامان جان و آبجی خانم تصمیم می گرفتن صبح بریم تا دختر مورد نظر با من حرف بزنی این " دختر مورد نظر" یه کد رمز بین مامان و آبجی وقتی میخان حرف بزنند و بچه ها چیزی نفهمند... قشنگ طبق معمول سنوات گذشته خانواده گرام برام تصمیم م می‌گیرند و من هم سکوت کردم اینبار هم مثل بارهایی گذشته...قسمتی از این سکوت بخاطر باورهایی مذهبی و دینی که هیچ اعتقاد و باور قلبی بهشون ندارم اما از بچه گی توی گوش زمزمه شده و شده قسمتی از رفتار و کردار م!
و قسمتی دیگر ترس از طرد شدن از سوی خانواده بخاطر این که من هیچ گاه به دوست و همصحبت ی نداشتم یعنی توی هیچ اجتماعی بخاطر شرایط جسمیم پذیرفته نشده و کم کم شد به باور و عادت و حالا که نگاه میکنم کسی نیست که جزو دوستان قرار بگیرد توی گوشی موبایل م توی قسمت کانکت فقط و فقط شماره اعضا خانواده با اسم کوچک و فامیل نوشتم مثل غریب های که فقط در کنار یکدیگر یم!

و یا شاید دلیل دیگر هم ترس خودم از این که جلوی این رفتارهایی شان بیستم و زندگی بخاطر شرایط جسمیم بدتر بشه هم مالی و اقتصادی و هم روحی و روانی