توی اتاقم در رو بسته ام توی تاریکی روی تختم نشستم و زار زار گریه کرده ام یه دل سیر تا اروم شدم کمی . گریه کرده از اینکه چرا باید اینهمه درد رو تحمل کنم ؟ چرا نباید یه روز خوش تویی زندگیم باشه ...

یادش بخیر بچگی با اینهمه درد بازم از زندگی به شکل احمقانه لذت میبردم