سرکار بودم مامان زنگ زد گفت میخاد بره روستا خونه ای خاله بهجت، فردا بعدازظهر برمیگرده برام غذا درست کرده و پول گذاشته رفته! اومدم خونه هیچ کس نیست.امشب تنهایی سپری میکنم البته با درد و پویان