تنهاترین پسر دنیا

دل نوشته های تنهاترین پسر دنیا

من به یک لیلی محتاجم

  • ۲۳:۵۰

1. وقتی فؤاد گفت: « من به یک لیلی محتاجم» همه ما خندیدیم
و وقتی گفت: من آنقدر مجنون شده ام که بدون لیلی نمی توانم زنده بمانم- یا زندگی کنم- همه ما قضیه را شوخی تلقی کردیم.
آنقدر که سعید گفت: این که مشکل نیست. یک آگهی در روزنامه می دهیم با این عبارت:« به یک لیلی تمام وقت با حقوق مکفی نیازمندیم» و ادامه داد: اگر روز بعد یک گلّه لیلی پشت همین در صف نکشیدند، من اسمم را عوش می کنم.
و یاسر گفت:« کافیست من با همین ماشین قراضه ام یک دور در خیابان بزنم، یک ساعت بعد، پنج رأس لیلی برایت ردیف می کنم، یکی از یکی لیلی تر.»
و وقتی فؤاد با تأثر و تأسف سر تکان داد و گفت: حیف که همه تان خرید، یکی از یکی خرتر. ما همه خندیدیم و شروع کردیم به نمره دادن به خریت همدیگر

2. فؤاد آدم نامعقولی نبود. نه تنها آدم نامعقولی نبود، که یک سر و گردن هم از آدمهای هم سن و سال خودش فهیم تر بود. با حدود بیست و هفت- هشت سال سن، پختگی آدمهای چهل ساله را داشت و علیرغم اینکه هنوز ازدواج نکرده بود، از اغلب دوستان متأهل، با تجربه تر به نظر می رسید...

3. فؤاد اگرچه سر و وضعش را به نحو غلط اندازی مرتب کرده بود اما از غبار چهره و غم چشمها می شد فهمید که احوالاتش عادی نیست. بخصوص این غیرعادی بودن وقتی مسلم تر شد که فهمیدیم دیدارش با مصطفی در میدان تجریش و دعوت به خانه و باقی قضایا را هیچ به یاد نمی آورد.

من پرسیدم: فؤاد! هیچ معلوم هست کجایی؟
انگار نه به من که به خودش جواب می دهد، گفت: در وادی تنهایی.
مصطفی گفت: این فؤاد تا ازدواج نکند حال و روزش درست نمی شود. باید یک زن درست و حسابی برایش دست و پا کنیم.
فؤاد اخمهایش را در هم کشید و گفت: بی ربط می گی مصطفی.
احساس تنهایی چه ربطی به زن و زندگی و این حرفها دارد.
و رو کرد به من و پرسید: مثلاً خود تو سید! با داشتن اینهمه زن و بچه، دیگر احساس تنهایی نمی کنی؟
گفتم: کدام همه؟ طوری حرف می زنی انگار من...
گفت: مقصودم این همه سال است. مقصودم مدت طولانی زن و بچه داشتن است. احساس تنهایی چیزی نیست که به زن و بچه و زندگی ربط داشته باشد. مثل اینکه تو بگویی اگر به مجنون زن می دادند می نشست سر خانه و زندگیش و به دنبال لیلی بازی نمی رفت. اینطور نیست.
لیلی یک مفهوم مستقلی است که فقط کسانی می توانند آن را بفهمند که به درجات جنون نائل شده باشند.
سعید، با دست زد به پشت مصطفی و گفت: فکر می کنم مقصود فؤاد این است که شما چیزهای اضافه میل نکنید.
ما همه خندیدیم اما فؤاد خیلی جدی گفت: بله، دقیقاً.
و البته این تأیید جدی فؤاد بیشتر از اصل حرف، خنده دار بود.
سعید ادامه داد: البته فؤاد! من فکر می کنم تو هم سرنا را از سر گشادش می زنی. اینطور نیست که مجنون اول به درجه جنون رسیده باشد، بعد لیلی را پیدا کرده باشد. ظهور لیلی باعث جنون مجنون شده است وگرنه این آدم که پیش از این برای خودش قیس عامری معقول و مرتبی بوده است.
فؤاد گفت: تو هم نمی فهمی سعید جان...
و مصطفی خوشحال حرفش را برید، یعنی سعید جان هم چیزهای اضافی میل می کنند؟! فؤاد گفت: خب، بله، برای اینکه لیلی یک موجود زیرخاکی نبوده که توسط مجنون کشف شده باشد. پیش از ظهور مجنون هم برای خودش لیلی ای بوده ولی مثل مجنون پیدا نمی شده که دل دوست داشتن و جربزه عاشق شدن داشته باشد. چرا همه آدمهایی که پیش از آن، لیلی را دیده بودند، هیچکدام مجنون نشدند؟
یاسر برای اینکه فضا را از جدیّت خارج کند، پرسید:
خب حالا ما باید چه کار کنیم؟
فؤاد خیلی جدی پاسخ داد: هیچی بلند شید برید خونه هاتون و ما همه جا خوردیم

4. می گویم: « من به یک لیلی محتاجم» می گویند: زن بگیر.
گاهی وقتها با خودم فکر می کنم که کاش لیلی زن نبود تا عوام اینهمه به اشتباه نمی افتادند1

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) غیرقابل چاپ- سید مهدی شجاعی

  • ۴۴
Designed By Erfan Powered by Bayan