تنهاترین پسر دنیا

اینجا دفترچه خاطرات شخصی منه

تنهاترین پسر دنیا

اینجا دفترچه خاطرات شخصی منه

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تنهایی» ثبت شده است

1. وقتی فؤاد گفت: « من به یک لیلی محتاجم» همه ما خندیدیم
و وقتی گفت: من آنقدر مجنون شده ام که بدون لیلی نمی توانم زنده بمانم- یا زندگی کنم- همه ما قضیه را شوخی تلقی کردیم.
آنقدر که سعید گفت: این که مشکل نیست. یک آگهی در روزنامه می دهیم با این عبارت:« به یک لیلی تمام وقت با حقوق مکفی نیازمندیم» و ادامه داد: اگر روز بعد یک گلّه لیلی پشت همین در صف نکشیدند، من اسمم را عوش می کنم.
و یاسر گفت:« کافیست من با همین ماشین قراضه ام یک دور در خیابان بزنم، یک ساعت بعد، پنج رأس لیلی برایت ردیف می کنم، یکی از یکی لیلی تر.»
و وقتی فؤاد با تأثر و تأسف سر تکان داد و گفت: حیف که همه تان خرید، یکی از یکی خرتر. ما همه خندیدیم و شروع کردیم به نمره دادن به خریت همدیگر

2. فؤاد آدم نامعقولی نبود. نه تنها آدم نامعقولی نبود، که یک سر و گردن هم از آدمهای هم سن و سال خودش فهیم تر بود. با حدود بیست و هفت- هشت سال سن، پختگی آدمهای چهل ساله را داشت و علیرغم اینکه هنوز ازدواج نکرده بود، از اغلب دوستان متأهل، با تجربه تر به نظر می رسید...

3. فؤاد اگرچه سر و وضعش را به نحو غلط اندازی مرتب کرده بود اما از غبار چهره و غم چشمها می شد فهمید که احوالاتش عادی نیست. بخصوص این غیرعادی بودن وقتی مسلم تر شد که فهمیدیم دیدارش با مصطفی در میدان تجریش و دعوت به خانه و باقی قضایا را هیچ به یاد نمی آورد.

من پرسیدم: فؤاد! هیچ معلوم هست کجایی؟
انگار نه به من که به خودش جواب می دهد، گفت: در وادی تنهایی.
مصطفی گفت: این فؤاد تا ازدواج نکند حال و روزش درست نمی شود. باید یک زن درست و حسابی برایش دست و پا کنیم.
فؤاد اخمهایش را در هم کشید و گفت: بی ربط می گی مصطفی.
احساس تنهایی چه ربطی به زن و زندگی و این حرفها دارد.



من رضا 28 ساله


متولد 8 فروردین سال 1368 هستم . جای که به دنیا امدم اصفهان .


و همکنون هم ساکن شهر اصفهان هستم . 


من دانشجوی ترم  2  رشته کارشناسی  کامپیوترم .


تصمیم گرفتم در این وبلاگ داستان زندگیمو بگم داستانی که بسیار تلخ و ناگوار است و گاهی هم بسیار امیدوار و شیرین و گوارا امیدوارم یه کسی پیدا شود و حوصله پیدا کند و بخوند





این چندین وبلاگ ی که با همین اسم میسازم هربار بعد از چند مدت نوشتن خسته و دلزده شدم و وبلاگ را کلا حذف کردم و بعد از مدتی دوباره ساختم... نمیدونم چرا اما خب اینجا غار تنهایی منه ِ... منی که خسته ام و کلافه از این همه سال درد کشیدن و تنها بودن و تنهایی درد کشیدن از غم و غصه خوردن.... از قورت دادن بغض هام و لبخند زدن. .. این درد بد و عصبی کننده... که باعث شده حوصله و دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم و از زندگیم سیر شدم.... از بس که درد کشیدم... و بخاطر پای چُلاق ِ و عمل های جراحی که داشتم به هیچ کدوم از رویاهایم نرسیدم...



این است داستان زندگی رضا ...