انتقام میگیرم

ایمان دارم که یه روز همه چی تموم میشه، درد کشیدنانم،تنهایی هام، تحقیر شدن هام... و انتقام تمام این روزام که داره با درد و زجر میگذره از اون ادما و دنیا میگیرم، تموم میشه ولی روزای عمرم و جوونیمه که داره از بین میره، روزهای که باید از زندگی لذت ببرم نه با درد و زجر بگذرونم.. قسم خوردم که انتقام همه ی اشکها، درد ها، تنهایی ها، خفه خون گرفتنا، دلهره ها و ترسامو پس بدن، کلا تو برهه ای از زندگیم که تا میخندم خدا یهجور ثابت میکنه که نه عزیز جان، نه چُلاق ِ جان هیچی درست نشده همینجور بشین بزن تو فرق سرت
پویان مرداس ۲ ۰

برداشتن چوب‌پنبۀ بطری ذهن

وقتی تنها می‌شوم شروع می‌کنم بلندبلند حرف زدن، مثل دیوانه‌ها. هرچه به ذهنم می‌آید می‌گویم. خودم به آن می‌گویم «برداشتن چوب‌پنبۀ بطری ذهن»، که باعث می‌شود همۀ ذهنیت آدم به‌صورت کلمه بیرون بریزد.


مجموعه داستان «دشمنان جامعۀ سالم» - سید ابراهیم نبوی - نشر نی

پس نوشت: کاری ست که من سال هاست انجام می‌دهم مواقعی که تنها شروع می‌کنم با خودم حرف زدن در نقش و شخصیت ی که در دنیایی خیالی برای خودم ساخته ام بازیگر، فوتبالیست یا برنامه نویس یا هر چیز دیگری... بیماری بدی ست بعد از مواقع می‌شود تمام روز را در این حالت باشم، از زمانی شروع شد که میخواستم فرار کنم از درد، از تنهایی و طرد شدن...
پویان مرداس ۱ ۱

افسردگی

من غمگینم، زیاد هم غمگینم، امکان داره با کوچکترین برخوردی پرخاشگری کنم، یا با کوچکترین محرکی اشک بریزم، نمیتونم کتاب بخونم در حالی که میخوام بخونم، از گوش دادن موسیقی لذت نمیبرم، دیگه وبلاگهایی که دوست داشتم رو نمیخونم، از فعالیتهایی که لذت میبردم، عموما لذت نمیبرم، شاید و اون هم شاید دیدن فوتبال هنوز برام جذابیت داشته باشه.

سال هاست که دچار این بیماری شده ام دقیق ترش می‌شود همان سالی که در بَم ِ زلزله آمد دقیق همان روزهای اول من با هواپیما از اهواز با پرواز روی برنکارد از خوزستان رفتم اصفهان عمل جراحی کردم و دکتر احمق به اشتباه توی بیهوشی کامل زانوی من که چند ماه بود ثابت بود را خم کرد و زانوی سالم من مشکل پیدا کرد، آره دقیقا از همان موقع تشدید شد و هی، هی بیشتر از قبل شد... که یک بیماری مزمن از درون در حال نابودی م هست... بیماری بنام افسردگی... 


من حالم از خودم به هم میخوره، هیچ حس خوبی به خودم ندارم، احساس نمیکنم به درد بخورم و حتی نمیخوام به درد بخورم، به عنوان یه دانشجوی فوق لیسانس که در شرف گرفتن مدرکشه هیچ امیدی به آینده ندارم، هیچ اتفاق خوبی نخواهد افتاد و به نظرم زندگی من هر لحظه بیش از قبل به قهقرا میره، به تباهی میره و انواع احساس های کشنده دیگه.


پویان مرداس ۴ ۱

سرآغاز

این جا قرار از حماقت های زندگی م بنویسم، حماقت های که گاهی شیرین و گاهی تلخ اند البته بعضی از افراد به حماقت های زندگی می گویند اشتباه، تجربه و یا از این دست اسامی ولی من اعتقاد و باور دارم تجربه ای وجود ندارد ما انسان‌ها حماقت های میکنم در زندگی روزمره خود گاهی این حماقت ها باعث منفعت طلبی ماست که خوشحال می‌شویم و گاهی باعث از بین رفتن منفعت ی از ما می‌شود که باعث دلخوری و ناراحتی ما می شود. وای بر ما که این حماقت ها  باعث آزار و اذیت دیگران شویم.



حماقت های که باعث شده که زندگیم عقب بیفتم و نتونم از زندگی لذت ببرم اینجا جایی که سعی میکنم تبدیل بشه دفترچه ای که بنویسم داخل ش برای اینکه در خاطره ام بمونه چیزهای که برایم جدید و جالب است از دانستنیهای که یاد میگیرم در همه زمینه ها ...



خب... منی که خسته ام و کلافه از این همه سال درد کشیدن و تنها بودن و تنهایی درد کشیدن از غم و غصه خوردن.... از قورت دادن بغض هام و لبخند زدن. .. این درد بد و عصبی کننده... که باعث شده حوصله و دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم و از زندگیم سیر شدم.... از بس که درد کشیدم... و بخاطر پای چُلاق ِ و عمل های جراحی که داشتم به هیچ کدوم از رویاهایم نرسیدم.... از این که هر کسی رسید بهم رسید برای کمک کردن ترحم کرد و تحقیر شدم تا ثابت کند آدم خوبی هست... 


پویان مرداس ۱ ۱
نویسندگان
موضوعات
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان