تنهاترین پسر دنیا

اینجا دفترچه خاطرات شخصی منه

تنهاترین پسر دنیا

اینجا دفترچه خاطرات شخصی منه

به یک میلف لیسانسیه با ظاهری آراسته و روابط عمومی قوی ترجیحأ مسلط بر زبان خارجه و ریاضی و برنامه نویسی و فیزیک تا پایان ترم نیازمندیم.
تونیکی وکن ودر دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز

اگر این ترم مشروط بشم میشه دو ترم پشت سر هم مشروطی لطفاً کمک


*** مطلب طنز میباشد ولی خب عمق فاجعه که من گند زدم توی دانشگاه رو نشون میده 

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم  کجا  من؟
کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها  من
ز من هرآنکه او دور  چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک  از او جدا  جدا  من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته  ای دوست! هوای گریه با من ...

سیمین بهبهانی



پس نوشت : دلم گریه میخواهد یه گریه درست و درمون که ارومم کنه 


کمتر فکر و خیال و رویا پردازی کن فقط و فقط به کارهای خودت تمرکز کن ان کاری که داری در لحظه داری انجام میدی ذهنت رو متمرکز کن روی کارت همین و بس
شدیدا خسته ام و چشم هام سنگین از کم خوابی میخواهم برم دوش بگیرم و بعد حمله کنم به رختخواب !
من گیر داده که قرآن بخونم من عربی بلد نیستم و اشتباه میخونم بجاش نرم افزار صوتی دارم روی موبایل اونو گوش میدهم هر از چندگاهی البته مامان اینو قبول نداره میگه حتما باید قران رو بخونی و از رو هم بخونی
مامان می‌خواهد فردا برای انجام چند تا کار بره اداری داداش انداخته گردن من در صورتی که باید به من زودتر میگفت که من هماهنگ کنم نه الان بعدشم داداش ماشین داره راحت میتونه مامان ببره و برگرده

زنان زیادی را دوست دارم، با زنان زیادی دیدار کرده، زنان زیادی را بوسیده و به بغل کشیده ام در خیال م، اما فقط نمیدونم چرا هیچ لعنتی نتوانسته مجاب  کنم که در خاطرش بمانم! 

عزیزم از بس که زشت ی و چُلاق ِ

داشتم میومدم سرکار توی تاکسی نشسته بودم و دو تا آقا دیگر هم عقب نشسته بودند تاکسی پشت چراغ قرمز ایستاده بود خانمه امومده به اقای راننده تاکسی مقصد شو میگه و راننده هم میگه بله ! زن ه به من ببخشید برید عقب بشینید من جلو بشینم بنده هم طبق معمول سکوت اختیار کرده و بلند شده ام رفتم عقب نشستم و زن هم گفت خدا خیرت بده حلال کن جون و ابته بنده زیر لب فحش میدادم از خودم بدم میاد که نمیتونم توی چینین موقعیت های نه بگم . و تا مقصد درد گرفت پام بخاطر پام نمیتونم عقب بشینم به پام فشار میاد . حالا شاید یکی دوست داشته باشه جلو بشینه عشق ش جلو نشستنه مثل گوسپندها که علاقه دارند جلوی وانت بشیند یا مشکل جسمی دارند با یک ببخشید و حلال کنید که فایده ای نداره !
میانترم گند زدم از پنج تا سوال فقط صه تاشو نصف و نیمه نوشتم گمونم ترم بعد دوباره این درس رو باید بگیرم البته میانترم چهار نمره بود
چقدر خوب بود ذهن خفه می شود و خودش از خودش صبح اول صبح خیال پردازی نمیکرد
چرا هیچ کاری نمیتونم بکنم ؟ از بعد افطار یک جوری هستم دلم به هیچ کاری نیست و فقط صرفا وقت تلف کردن میخواهم . چقدر سخته !‌ حتی نمیتونم درس بخونم برای میانترم فردا یکی از همکلاسی های لطف کرده جزوه رو برام خلاصه کرده و فرستاده اما من حتی نمیتونم اون هارو بخونم از بسکه خسته و داغون م
‏حاضرم پول بدم به یکی بیاد بالا سرم بشینه مجبورم کنه یا بشینه باهام درس بخونه که منم بتونم درس بخونم. ترجیحاً یه میلف باشه با یه بغل مهربون
یعنی اومدم درس بخونم بجزش دارم تلگرام رو چک می کنم و خیال پردازی مزخرف و با خودم حرف زدن و راه رفتن دور خونه
صاحبکاربخاطراینکه میانترم دارم فردازودفرستادم خونه هم بخوابم و هم درس اما من ازاینرو درس بدم میاد بعدشم فکر و خیال مزخرف
فردا صبح ساعت هشت میانترم دارم اما دریغ از خوندن این درس درس سختی ترم پیش هم افتاده ام از این درس همه اش بخاطر همین که درس نخوندم و خیال پردازی کردم الان هم دارم الان هم سعی دارم علاوه بر امساک در خوردن و آشامیدن امساک کنم در خیال پردازی کردن . خیال پردازی خوبه اما نه خیال پردازی های بد و کثیف من که بیشتر منفی و وقت تلف کردن خورم رو در موقعیت های قرار میدهم که به ضررمه - من مثل فوتبالیست یا جراح مغز اعصاب- خیال پردازی های بیمارگونه و عصبی ... پس به امساک در خیال پردازی ادامه میدهم . باید امشب هم بعد کار درس بخونم . دیشب کمی کدنویسی تمرین کردم و یه فیلم آموزشی برنامه نویسی دیده ام .
ذهن آدم آروم باشه؛یعنی خیال پردازی نَکنه همه کار میتونه بکنه.
کار،درس،زندگی لذت بردن
دلم گرفته یه همصحبت میخواهم، دلت گوه خورده که گرفته و همصحبت میخواهد، اصلا چه معنی داره دل یه آدم زشت و چُلاق بگیره و هم صحبت بخواهد؟
سرکارم دوست همکلاسیم برام جزوه امتحان یکشنبه رو فرستاد اصلا انتظار نداشتم نمیدونم یه حسی دارم از وقتی کار پیدا کردم و به همدانشگاهی ها گفتم با هم مهربون شدن برام جزوه میفرستند غیبت هامو با استادها حرف میزنند . الان هم بهم گفت زنگ بزن تتا باهم برید درس بخونید گفت من خودم تا شب سرکارم منم گفتم منم سرکارم ... ولی خب من خوشم نمیاد با کسی یا کسیایی اکیپ بشم مخصوصا این اکیپ چند تا دختر و پسر دهه هفتادی اصلا نمیشه باهاشون درس خوند ولی یه اکیپ دیگه هستند اونم هم دهه هفتادی اند اما فقط دنبال درس کع متاسفانه من جزو اون ها هم نیستم. کلا من توی هیچ اکیپ دانشکاه نیستم همیشه تنها حال کردم و میکنم
با خودت حرف نَزن ِ، با خودت خیال پردازی نَکن ِ
خطا کردم فقط دو روز بیست و یک ساعت پاکی
در بند عشق شاهد و هم عشق شاهدش
عشقی چو قیس عامری و عروه ٔ حزام .

خاقانی .

من به یک لیلی محتاجم . نه کسی که نقش لیلی رو برام بازی کنه. لیلی که بتونه با ادم مثل من و با مشکلاتی که دارم کنار بیاد .

1. وقتی فؤاد گفت: « من به یک لیلی محتاجم» همه ما خندیدیم
و وقتی گفت: من آنقدر مجنون شده ام که بدون لیلی نمی توانم زنده بمانم- یا زندگی کنم- همه ما قضیه را شوخی تلقی کردیم.
آنقدر که سعید گفت: این که مشکل نیست. یک آگهی در روزنامه می دهیم با این عبارت:« به یک لیلی تمام وقت با حقوق مکفی نیازمندیم» و ادامه داد: اگر روز بعد یک گلّه لیلی پشت همین در صف نکشیدند، من اسمم را عوش می کنم.
و یاسر گفت:« کافیست من با همین ماشین قراضه ام یک دور در خیابان بزنم، یک ساعت بعد، پنج رأس لیلی برایت ردیف می کنم، یکی از یکی لیلی تر.»
و وقتی فؤاد با تأثر و تأسف سر تکان داد و گفت: حیف که همه تان خرید، یکی از یکی خرتر. ما همه خندیدیم و شروع کردیم به نمره دادن به خریت همدیگر

2. فؤاد آدم نامعقولی نبود. نه تنها آدم نامعقولی نبود، که یک سر و گردن هم از آدمهای هم سن و سال خودش فهیم تر بود. با حدود بیست و هفت- هشت سال سن، پختگی آدمهای چهل ساله را داشت و علیرغم اینکه هنوز ازدواج نکرده بود، از اغلب دوستان متأهل، با تجربه تر به نظر می رسید...

3. فؤاد اگرچه سر و وضعش را به نحو غلط اندازی مرتب کرده بود اما از غبار چهره و غم چشمها می شد فهمید که احوالاتش عادی نیست. بخصوص این غیرعادی بودن وقتی مسلم تر شد که فهمیدیم دیدارش با مصطفی در میدان تجریش و دعوت به خانه و باقی قضایا را هیچ به یاد نمی آورد.

من پرسیدم: فؤاد! هیچ معلوم هست کجایی؟
انگار نه به من که به خودش جواب می دهد، گفت: در وادی تنهایی.
مصطفی گفت: این فؤاد تا ازدواج نکند حال و روزش درست نمی شود. باید یک زن درست و حسابی برایش دست و پا کنیم.
فؤاد اخمهایش را در هم کشید و گفت: بی ربط می گی مصطفی.
احساس تنهایی چه ربطی به زن و زندگی و این حرفها دارد.