تنهاترین پسر دنیا

اینجا دفترچه خاطرات شخصی منه

تنهاترین پسر دنیا

اینجا دفترچه خاطرات شخصی منه

مامان ساعت ۵:۳۰ میاد شوهر خواهرمم باهاش میاد انگار اصفهان کار داره من که سرکارم داداش میره خونه ماشین بابارو برمیداره میره دنبالشون.
دیگه تنهائی تموم شد رفت پی کارش
دیشب تا صبح آب تو باغچه باز بوده، گل های مامان که توی خونه هستند رو از ترس ش اینقدر آب داده ام که پژمرده شدن.
اصلاً من هر وقت دلم می خواهد به گل و گلدون آب بدم باید به آب احتیاج داشته باشه؟! چه معنی داره؟
حالا یه کم تریپ روشنفکری بَردارم بله جانان من آدم ها هم همین گونه هستند که زیاد بهشون محبت و توجه کنی پژمرده میشن!
حالا تریپ لقمانی و نصیحت به فرزند م، پویان جان پسر نازنینم به آدم ها بیش از اندازه محبت نکن پژمرده می‌شوند البته گوه میخوری به پدرت که من هستم محبت بیش از اندازه نکنی پدرت دوست دارد، و در ضمن پسرم وقتی کاری رو شعور ش رو نداری قبول نکن چون در آن کار گند میزنی! مثل پدرت که قبول کرده گل های مامان بزرگ ت رو آب دهد و گند زده و حال مونده چه کند.
ناهاروصبحونه این چندروزمن یه همبرگر و نوشابه قوطی بوده، دیگه فردا مامان میاد منم غذام میفته رو غلطک!
از رنجی خسته ام که از آن ِ من نیست
شاملو

پس نوشت : از بدو تولد رنج و دردی میکشم که مال من نیست و من فط زجرشو میشکم و لبخند ابلهانه میزنم
امروز سرکار نرفتم یعنی ساعت دو به بعد میرم ساعت یازده کلاس دارم دانشگاه از ساعت شش و نیم بیدار بودم اما دریغ از این که درس بخونم یا کتاب دراز کشیده بودم توی جام و درد پامو سعی می کردم تحمل کنم، دیشب روی پای درد م خوابیدم و الان شدیدا درد می کنه.
آقای " ح " بهم امروز گفت که برم c# یاد بگیرم گفت حاضره هزینه کلاس رو تقبل کنم امّا من دوست ندارم میترسم نتونم از پَس ِ ش بر نیام و یا بازم یکسری مشکلات پیش بیاد نتونم ادامه بدهم...

امّا یک سوال مهم مگر وقتی بخواهی یکسری اطلاعات رو از سرور یک سایت بخونید و روی دیتابیس بنویسی حتما باید با c# و ربات نویسی باشه؟ یا با php و یا python نمیشه این کار رو انجام داد؟ من که بعید میدونم باید هر چی سریعتر php رو یاد بگیرم و تنبلی رو بذارم کنار... آقا رضا شرایط زندگی ت همینی که پات چُلاق ِ امیدی به آینده نیست خب میخواهی چه کنی بهرحال باید با این شرایط کنار بیایی اونم با بهترین نحوه ممکنه
فقط دو روز و بیست و دو ساعت و سی دقیقه پاکی
سرد و خشک باش سرکارت با کسی حرف نزن مثل صبح شنبه ات باش
صبح اولین روزخردادم باسردردشروع شد.تاآخرشب ختم به خیر شه
به من که میرسه هیچ کس حالشو نداره حالش خوب نیست، پریود، زندگی هم بهم رسیده پریود ِ پریود

امروز سرکار اشتم با یکی از خانم های دفتر حرف میزدم توی تلگرام همون موقع صلحب کار بهم گفت لب تاپ تو بیار تا اینترنت دیگری برات نصب کنم تا بتونی یکسری فیلم دانلود کنی فیلم های مستند کشورهای مختلف تا قسمت به قسمت های مختلف شو بذاریم سایت اگر احتیاج بود منم قبل اینکه برم تلگرام رو بسته ام و لب تاپ بهش دادم و نشستم سر جاهام هیچ وقتی برگشتم از سرکار توی راه بهم پیام داد که " رضا کاری نکن ک بخواهی بعد قایمش کنی از حاشیه هم دوری کن "  و منم جواب داده ام " چشم ممنون از تذکری که دادید " و بعدا پیام داد " اگه منظورم رو متوجه شدی پس ادامه نده و تکرار هم نکن " و جواب داده ام " منظورشما همین تلگرام بود؟ " و بازم " چشم قطع شد و دیگه تکرار نمیشه " خب چرا باید تلگرام منو چک میکرد؟ خب ما حرفی بدی نمیزدی فقط ازم خانم همکار پرسید از روز شنبه چته کسی جرات نداره باهات حرف بزنه و یا کاری باهات داشته باشه افسردگی گرفتی ؟ بهرحال شاید این ماه یعنی خرداد ماه اخری که برام اگر دست خودم بود نمیرفتم اصلا سر این کار اصلا از محیط این کار خوشم نمیاد خیلی بد و مزخرف و پر سر و صداست و اعصاب خوردکن . 

من یعد از این اکانت این خانم که از طریق گروه کار اومده بود و پیام داد رو بلاک و حذف کرده ام و از گروه کار هم اومدم بیرون اصلا دوست ندارم کسی بخواهم پشت سر هم حرف بزنه و یا فکر مزخرفی کنه !


 شایدم اقعا من ادم بد و مزخرف ی هستم که ادم ها در مورد این افکار رو در موردم دارند . 

پسر خاله زنگ زد گفت من رفتم روستا منم با یه جالت ناراحت گفتم اخ کاشکی مونده بودی ! ولی توی درونم خر ، گاو ، سگ ، پیر زن ، پیر مرد و دوست دختر درون مشغول خوشحال کردن شدن ! ده دقیقه دیگه کارم تموم میرم یه کم میگردم بعد میرم خونه شاید اول رفتم خونه فعلا خوشحالم و تنهاییمو به دست اورده ام .
این پیروزی خجسته باد
دارم به این فکر میکنم که اینجارو هم کم کم ببندم و برم
آیا آره؟!
میدونم به اینجا وابسته شده ام و نمیتونم اینجا را ترک کنم اما شاید بهتره برم و توی غار تنهایی باشم و سعی کنم با مشکلات کنار بیام و سعی کنم تغییرات کوچک ی توی زندگیم ایجاد کنم اما از غار تنهاییم بیرون نیام و کسی رو توی غار تنهایی راه ندهم
۸ بیدار بودم امّا فقط خیال پردازی کردم دیر هم از خونه زده ام بیرون امیدوارم به موقع برسم سرکار
این پسر خاله چرا نمیره من حال و حوصله ندارم میخوام کتاب بخونم میخواهم تنها باشم میخوام چیزی توی دفترچه ام بنویسم اینجام خیلی سخته
هفت خرداد امتحان میان ترم دارم ، طراحی الگوریتم ترم پیش افتاده ام این درس رو خیلی خیلی مزخرف کلی ویدئو اموزشی دانلود کردم اما درغ از نگاه کردن بهشون یعنی ترم پیشش دانلود کرده بودم و ترم پیش نگاه نکردم بشون تا این ترم
حالم خوب سرحال نیستم از پنجشنبه شب تا حالا پسر خاله از روستا با پسرخواهرش اومده نه دیشب و نه شب قبل ش درست نخوابیده ام دیشب برای خودمون لازانیا درست کردیم البته صحیح ش این که بگم پسرخاله پخت و من فقط خوردم ... امروز سگ درونم ول و فقط میخواهم گسی گیر بیفته و تیکه پاره اش کنم
دیروز رای داده ام به رئیسی اخه انتخاب بین یک جنایت کار به اسم رئیسی و یک خیانتکار به وطن به اسم روحانی بود شدیدا دوست دارم که ذئیسی رئیس جمهور بشه چون ایران بیشتر از این اسلامیزه تر نمیشه .
رفتم با حسن پسر خاله و داداش رای دادم قبل رای دادن بابا زنگ زد و گفت به رئیسی رای بده برات گوشی موبایل آیفون میخرم منم قبل ش میخواستم ریاست‌جمهوری سفید بیاندازم امّا قول آیفون دیگه! حالا هنوز بیدارم دارم نتایج دنبال میکنیم.صبح هم ساعت ۹ باید سرکار باشم.
توی انتخابات مجلس شورای اصفهان و توی مجلس شورای شهر هم به لیست ی که دایی مامانم داده بود رای داده ام!
یعنی بابا برام آیفون میخره؟
خطا کردم فقط پاکی ۳ روز و یازده ساعت